نرم افزار وبلاگ ” مدرسه علمیه صدیقه طاهره (س)”

 

این نرم افزار مخصوص موبایل هست.

 

برای دانلود مستقیم اینجـــــــا کلیک کنید.

 

 

اطلاعات دانلود: مدرسه علمیه صدیقه طاهره (س)

 

 

همچینین پیج این مدرسه را میتوانید در شبکه اجتماعی اینستاگرام دنبال بفرمایید:

 

sedighe_tahere

 

https://telegram.me/sedighe_tahere

 


   چهارشنبه 24 تیر 1394نظر دهید »

 

قسمت بیست و یکم : یازهرا
اول اصلا نشناختمش … چشمش که بهم افتاد رنگش پرید… لب هاش می لرزید … چشم هاش پر از اشک شده بود… اما من بی اختیار از خوشحالی گریه می کردم … از خوشحالی زنده بودن علی … فقط گریه می کردم … اما این خوشحالی چندان طول نکشید …
اون لحظات و ثانیه های شیرین … جاش رو به شوم ترین لحظه های زندگیم داد … قبل از اینکه حتی بتونیم با هم صحبت کنیم … شکنجه گرها اومدن تو … من رو آورده بودن تا جلوی چشم های علی شکنجه کنن …
علی هیچ طور حاضر به همکاری نشده بود … سرسخت و محکم استقامت کرده بود … و این ترفند جدیدشون بود …
اونها، من رو جلوی چشم های علی شکنجه می کردن … و اون ضجه می زد و فریاد می کشید … صدای یازهرا گفتنش یه لحظه قطع نمی شد … 
با تمام وجود، خودم رو کنترل می کردم … می ترسیدم … می ترسیدم حتی با گفتن یه آخ کوچیک … دل علی بلرزه و حرف بزنه … با چشم هام به علی التماس می کردم … و ته دلم خدا خدا می گفتم … نه برای خودم … نه برای درد … نه برای نجات مون … به خدا التماس می کردم به علی کمک کنه … التماس می کردم مبادا به حرف بیاد … التماس می کردم که … 
بوی گوشت سوخته بدن من … کل اتاق رو پر کرده بود …

 

قسمت بیست و دوم : علی زنده است

ثانیه ها به اندازه یک روز … و روزها به اندازه یک قرن طول می کشید … 

ما همدیگه رو می دیدیم … اما هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد … از یک طرف دیدن علی خوشحالم می کرد … از طرف دیگه، دیدنش به مفهوم شکنجه های سخت تر بود … هر چند، بیشتر از زجر شکنجه … درد دیدن علی توی اون شرایط آزارم می داد … فقط به خدا التماس می کردم …

- خدایا … حتی اگر توی این شرایط بمیرم برام مهم نیست… به علی کمک کن طاقت بیاره … علی رو نجات بده …

بالاخره به خاطر فشار تظاهرات و حرکت های مردم … شاه مجبور شد یه عده از زندانی های سیاسی رو آزاد کنه … منم جزء شون بودم …  

از زندان، مستقیم من رو بردن بیمارستان … قدرت اینکه روی پاهام بایستم رو نداشتم … تمام هیکلم بوی ادرار ساواکی ها … و چرک و خون می داد … 

بعد از 7 ماه، بچه هام رو دیدم … پدر و مادر علی، به هزار زحمت اونها رو آوردن توی بخش … تا چشمم بهشون افتاد… اینها اولین جملات من بود … علی زنده است … من، علی رو دیدم … علی زنده بود … 

بچه هام رو بغل کردم … فقط گریه می کردم … همه مون گریه می کردیم …

 

قسمت بیست و سوم : آمدی جانم به قربانت

شلوغی ها به شدت به دانشگاه ها کشیده شده بود … اونقدر اوضاع به هم ریخته بود که نفهمیدن یه زندانی سیاسی برگشته دانشگاه … منم از فرصت استفاده کردم… با قدرت و تمام توان درس می خوندم …  

ترم آخرم و تموم شدن درسم … با فرار شاه و آزادی تمام زندانی های سیاسی همزمان شد … 

التهاب مبارزه اون روزها … شیرینی فرار شاه … با آزادی علی همراه شده بود .. 

صدای زنگ در بلند شد … در رو که باز کردم … علی بود … 

علی 26 ساله من … مثل یه مرد چهل ساله شده بود … چهره شکسته … بدن پوست به استخوان چسبیده … با موهایی که می شد تارهای سفید رو بین شون دید … و پایی که می لنگید … 

زینب یک سال و نیمه بود که علی رو بردن … و مریم هرگز پدرش رو ندیده بود … حالا زینبم داشت وارد هفت سال می شد و سن مدرسه رفتنش شده بود … و مریم به شدت با علی غریبی می کرد … می ترسید به پدرش نزدیک بشه و پشت زینب قایم شده بود …

من اصلا توی حال و هوای خودم نبودم … نمی فهمیدم باید چه کار کنم … به زحمت خودم رو کنترل می کردم … 

دست مریم و زینب رو گرفتم و آوردم جلو …

- بچه ها بیاید … یادتونه از بابا براتون تعریف می کردم … ببینید … بابا اومده … بابایی برگشته خونه …

علی با چشم های سرخ، تا یه ساعت پیش حتی نمی دونست بچه دوم مون دختره … خیلی آروم دستش رو آورد سمت مریم … مریم خودش رو جمع کرد و دستش رو از توی دست علی کشید … چرخیدم سمت مریم …

- مریم مامان … بابایی اومده …

علی با سر بهم اشاره کرد ولش کنم … چشم ها و لب هاش می لرزید … دیگه نمی تونستم اون صحنه رو ببینم … چشم هام آتش گرفته بود و قدرتی برای کنترل اشک هام نداشتم … صورتم رو چرخوندم و بلند شدم …

- میرم برات شربت بیارم علی جان … 

چند قدم دور نشده بودم … که یهو بغض زینبم شکست و خودش رو پرت کرد توی بغل علی … بغض علی هم شکست … محکم زینب رو بغل کرده بود و بی امان گریه می کرد … 

من پای در آشپزخونه … زینب توی بغل علی … و مریم غریبی کنان … شادترین لحظات اون سال هام … به سخت ترین شکل می گذشت …  

بدترین لحظه، زمانی بود که صدای در دوباره بلند شد … پدر و مادر علی، سریع خودشون رو رسونده بودن … مادرش با اشتیاق و شتاب … علی گویان … دوید داخل … تا چشمش به علی افتاد از هوش رفت … علی من، پیر شده بود

 

   شنبه 9 آذر 1398نظر دهید »

 

♦️ بوی خوش انسانیت 😍

🔹اینو روی شیشه ماشینم گذاشته بود، در صورتی که اگر نگفته بود من اصلا متوجه آسیب نمیشدم.

کلیدواژه ها: انسانیت, حق الناس

موضوعات: معراج السعاده
   سه شنبه 16 مهر 13981 نظر »

🔻 در عراق چه می‌گذرد!؟

سیدپویان حسین‌پور(فعال رسانه‌ای) نوشت:

احتمالا کم‌وبیش در جریان آنچه در عراق می‌گذرد قرار گرفته‌اید. البته باید دانست که بازنمای رسانه‌ای این ماجرا، به مراتب با واقعیات میدانی تفاوت دارد و کاملا در قالب بزرگ‌نمایی و اغراق رسانه‌ای به آن پرداخت می‌شود…

حقیقت این است که ماهیت اعتراضاتی که از دیروز در بعضی از شهرهای عراق صورت گرفته، بیشتر جنبه معیشتی و اقتصادی دارد و عمده حاضران در این تجمعات، جوانانی هستند که دغدغه‌های معیشتی و رفاهی دارند و آن‌چنان رنگ و بوی سیاسی و وابستگی به احزاب عراقی ندارند و این را می‌توان از صفحات جوانان عراقی در شبکه‌های اجتماعی به خوبی دریافت کرد.

در عین حال، طبیعی‌ست که باقیمانده‌های حزب بعث و هواداران صدام معدوم نیز از این اعتراضات مردمی، سوءاستفاده کرده و تلاش کنند هم آن را به سود خود مصادره به مطلوب کرده و در مسیر تقابل با دولت منتخب و قانونی عراق هدایتش کنند و هم با جوسازی رسانه‌ای، آن‌را به‌عنوان اعتراض بزرگ مردم عراق به ایران جلوه دهند..
درست مثل تجربه‌ای که ما ایرانی‌ها، در موج‌سواری‌های همیشگی منافقین و سلطنت‌طلب‌ها از تجمعات صنفی و معیشتی مردم ایران داشته‌ایم.

این در حالی‌ست که اولا اوضاع عراق برخلاف القاء رسانه‌ای، نه آن‌چنان ملتهب و آشوب است و نه از کنترل دولت خارج شده و اتفاقا پیش‌بینی می‌شود که به برکت راه‌پیمایی عظیم اربعین حسینی که چندروزی‌ست در عراق شروع شده، به‌زودی بازیگوشی تفاله‌های بعثی، توسط خود مردم عراق پایان یابد.

@tollabolkarimeh 🌷

کلیدواژه ها: اختلاف, اربعین, ایران, عراق

موضوعات: اخبار, سياسي
   شنبه 13 مهر 1398نظر دهید »

⚫️ ماجرای حضرت رقیه

❓این حرف درست است که شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی داستان حضرت رقیه را از تحریفات عاشورا می‌دانند؟


📝 پاسخ:

❌ آن بخش از کتاب حماسه حسینی که بحث انکار حضرت رقیه در آن هست، مربوط به يادداشت‌ها و فیش‌هایِ استاد مطهری هست کما اینکه در مقدمه کتاب به این نکته تصریح شده است. فیش یعنی موادِ خامی که یک گوشه نوشته میشود تا بعد در مورد آن تحقیق بشود. لذا اینجا اشتباه از انتشاراتی محترم بوده است.

✅ لهوفِ سید بن طاووس از معتبرترین مقاتلِ شیعه است که توسط علمای بزرگ تایید شده است. توی این کتابِ شریف بارها نامِ “رقیه” آمده است.

🔻 در پایان کلام فقها در این رابطه فصل الخطاب باشد:

👈 آیت الله سیستانی: “حضرت رقیه در کتاب کامل بهائی ذکر شده و این کتاب از منابع معتبر شیعه می باشد".

👈 آیت الله تبریزی: “دفن این طفل خردسال در شام گواه بزرگ و نشان قوى از اسارت خاندان طهارت و ستم روا داشته‌شده بر ایشان دارد".

👈 آیت الله نوری همدانی: “در کتاب‌هایی چون کامل بهائی و نفس‌المهموم و کتاب‌های معتبر دیگر، دختر خردسالی که برخی نام او را رقیه نامیده‌اند و در شام به شهادت می‌رسد".

👈 آیت الله مکارم: “شکی نیست که دختر کوچکی از امام حسین در شام از دنیا رفت و در آنجا دفن شد و حرم فعلی منسوب به همان دختر است".



@tollabolkarimeh 

   شنبه 13 مهر 1398نظر دهید »

 

📚نام کتاب: “عروس قریش “
🖋نویسنده: مریم بصیری
📑انتشارات: اسم
📓تعداد صفحات:۳۴۱

📖توضیحات:

یکی از گونه های شناخته شده ی جهان رمان، روایت های زندگینامه ای است که چنانچه بر اساس بستر شخصیت های دینی روایت شده باشند مخاطب را با لایه ها و وجوه دیگری از این شخصیت ها آشنا می کند.

رمان عروس قریش، یکی از همین رمان هاست که بر بستر زندگانی پدر و مادر پیامبر اسلام (ص) روایت خود را به پیش می برد. مریم بصیری، در این اثر با انتخاب زندگی و زیست آمنه و عبدالله بن عبدالمطلب داستانی خوشخوان از زندگی این دو بزرگوار به دست می دهد.


موضوعات: معرفی کتاب, رمان
   جمعه 12 مهر 1398نظر دهید »

چند روز قبل اتفاق تلخی موجب شد دل طلاب و اساتید مدرسه علمیه صدیقه طاهره سلام الله به درد بیاد.

ورد زبان همه ما حمدشفا و صلوات شده.

بله! دارم از گل پسرمون حرف میزنم. گل پسر استاد بزرگوارمون خانم حسنی جان.

طاها کوچولو همه ما به یادت هستیم و هر لحظه برای بهبودیت دعا میکنیم. سپردیمت به سه ساله امام حسین علیه السلام.

 

التماس دعا از همه عزیزانی که این متن رو میخونن. 


موضوعات: اخبار
   جمعه 12 مهر 13985 نظر »

 

قسمت نوزدهم همراز علی


🍃حسابی جا خورد و خنده اش کور شد … زینب رو گذاشت زمین … 

- اتفاقی افتاده؟ …رفتم تو اتاق، سر کمد و علی دنبالم … از لای ساک لباس گرم ها، برگه ها رو کشیدم بیرون …- اینها چیه علی؟ …رنگش پرید …- تو اونها رو چطوری پیدا کردی؟ …- من میگم اینها چیه؟ … تو می پرسی چطور پیداشون کردم؟ …🍃با ناراحتی اومد سمتم و برگه ها رو از دستم گرفت … - هانیه جان … شما خودت رو قاطی این کارها نکن …🍃با عصبانیت گفتم … یعنی چی خودم رو قاطی نکنم؟ … می فهمی اگر ساواک شک کنه و بریزه توی خونه مثل آب خوردن اینها رو پیدا می کنه … بعد هم می برنت داغت می مونه روی دلم … 🍃نازدونه علی به شدت ترسیده بود … اصلا حواسم بهش نبود… اومد جلو و عبای علی رو گرفت … بغض کرده و با چشم های پر اشک خودش رو چسبوند به علی … با دیدن این حالتش بدجور دلم سوخت … بغض گلوی خودم رو هم گرفت…🍃خم شد و زینب رو بغل کرد و بوسیدش … چرخید سمتم و دوباره با محبت بهم نگاه کرد … اشکم منتظر یه پخ بود که از چشمم بریزه پایین … 🍃- عمر دست خداست هانیه جان … اینها رو همین امشب می برم … شرمنده نگرانت کردم … دیگه نمیارم شون خونه… 🍃زینب رو گذاشت زمین و سریع مشغول جمع کردن شد … حسابی لجم گرفته بود … 🍃- من رو به یه پیرمرد فروختی؟ …خنده اش گرفت … رفتم نشستم کنارش … - این طوری ببندی شون لو میری … بده من می بندم روی شکمم … هر کی ببینه فکر می کنه باردارم … - خوب اینطوری یکی دو ماه دیگه نمیگن بچه چی شد؟ … خطر داره … نمی خوام پای شما کشیده بشه وسط …🍃توی چشم هاش نگاه کردم … - نه نمیگن … واقعا دو ماهی میشه که باردارم …

 

قسمت بیستم:سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب … دومین دخترمون هم به دنیا اومد … این بار هم علی نبود … اما برعکس دفعه قبل… اصلا علی نیومد … این بار هم گریه می کردم … اما نه به خاطر بچه ای که دختر بود … به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت …

🍃تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم … کارم اشک بود و اشک … مادر علی ازمون مراقبت می کرد … من می زدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه می کرد … زینب بابا هم با دلتنگی ها و بهانه گیری های کودکانه اش روی زخم دلم نمک می پاشید … از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمی گرفت … زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده … توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد … تهران، پرستاری قبول شده بودم …🍃یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود … هر چند وقت یه بار، ساواکی ها مثل وحشی ها و قوم مغول، می ریختن توی خونه … همه چیز رو بهم می ریختن … خیلی از وسایل مون توی اون مدت شکست … زینب با وحشت به من می چسبید و گریه می کرد …🍃چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم می کردن … روزهای سیاه و سخت ما می گذشت … پدر علی سعی می کرد کمک خرج مون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود … درس می خوندم و خیاطی می کردم تا خرج زندگی رو در بیارم … اما روزهای سخت تری انتظار ما رو می کشید … 🍃ترم سوم دانشگاه … سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکی ها ریختن تو … دست ها و چشم هام رو بستن و من رو بردن … اول فکر می کردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت …🍃چطور و از کجا؟ … اما من هم لو رفته بودم … چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی ساواکم … روزگارم با طعم شکنجه شروع شد … کتک خوردن با کابل، ساده ترین بلایی بود که سرم می اومد … 🍃چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن … به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود … 🍃اما حقیقت این بود … همیشه می تونه بدتری هم وجود داشته باشه … و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه … توی اون روز شوم شکل گرفت …🍃دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن … چشم که باز کردم … علی جلوی من بود … بعد از دو سال … که نمی دونستم زنده است یا اونو کشتن … زخمی و داغون … جلوی من نشسته بود …

   یکشنبه 5 فروردین 13972 نظر »

در شکفتن جشن نوروز برای شما همراهان همیشگی در همه‌ی سال سر سبزی جاودان ، شادی اندیشه و فزونی نعمت آرزومندیم ! سال نو مبارک ❤️

کلیدواژه ها: سال نو

موضوعات: ساير مناسبت ها
   یکشنبه 5 فروردین 1397نظر دهید »

 

۱- هر هفته یک کتاب بخونیم.
۲- هر روز نیم ساعت ورزش کنیم.
۳- هر شب لیست کارهای فردامون رو بنویسیم.
۴- هر شب چند دقیقه روزانه نویسی کنیم.
۵- هر روز بیست دقیقه برای یاد گیری یک زبان غیر زبان اصلی مون زمان بذاریم.
۶- هر روز ده دقیقه نیایش یا مدیتیشن کنیم.
۷- هر روز غذای خونگی و سالم بخوریم.
۸- هر روز صبح زودتر بیدار شیم.
۹- هر روز حداقل به یک نفر کمک کنیم یا حالش رو خوبتر کنیم.
۱۰- تیکه کلام های نامناسبمون رو از صحبت هامون حذف کنیم.

صادقانه با خودت حساب کن ببین چند تا از اين كارها رو انجام ميدی؟

 

کلیدواژه ها: زندگی, عادت های خوب
   چهارشنبه 4 بهمن 13961 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 64

آذر 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
حضرت زهرا (س): خدايى رَا حمد و سپاس گوييد كه به خاطر عظمت و نورش ، هر كه در آسمانها و زمين است به سوى او وسيله مى جويد و ما وسيله او در ميان مخلوقاتش و خاصّان درگاه و جايگاه قدس او و حجّت غيبى و وارث پيامبرانش هستيم.
جستجو
موضوعات
صلوات
بالابر

دريآفت كد بـالآبـر حجاب

آمار
  • امروز: 0
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 42
  • 1 ماه قبل: 139
  • کل بازدیدها: 49673

کد ِکج شدَنِ تَصآوير

کد ِکج شدَنِ تَصآویر