۱- هر هفته یک کتاب بخونیم.
۲- هر روز نیم ساعت ورزش کنیم.
۳- هر شب لیست کارهای فردامون رو بنویسیم.
۴- هر شب چند دقیقه روزانه نویسی کنیم.
۵- هر روز بیست دقیقه برای یاد گیری یک زبان غیر زبان اصلی مون زمان بذاریم.
۶- هر روز ده دقیقه نیایش یا مدیتیشن کنیم.
۷- هر روز غذای خونگی و سالم بخوریم.
۸- هر روز صبح زودتر بیدار شیم.
۹- هر روز حداقل به یک نفر کمک کنیم یا حالش رو خوبتر کنیم.
۱۰- تیکه کلام های نامناسبمون رو از صحبت هامون حذف کنیم.

صادقانه با خودت حساب کن ببین چند تا از اين كارها رو انجام ميدی؟

 

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: زندگی, عادت های خوب
   چهارشنبه 4 بهمن 1396نظر دهید »

 

قسمت هفدهم: شاهرگ
🍃مثل ماست کنار اتاق وا رفته بودم … نمی تونستم با چیزهایی که شنیده بودم کنار بیام … نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت … تنها حسم شرمندگی بود … از شدت وحشت و اضطراب، خیس عرق شده بودم …

 

 

 

🍃چند لحظه بعد … علی اومد توی اتاق … با دیدن من توی اون حالت حسابی جا خورد … سریع نشست رو به روم و دستش رو گذاشت روی پیشونیم … 

- تب که نداری … ترسیدی این همه عرق کردی … یا حالت بد شده؟ … 

 

 

 

🍃بغضم ترکید … نمی تونستم حرف بزنم … خیلی نگران شده بود … 

- هانیه جان … می خوای برات آب قند بیارم؟ …

در حالی که اشک مثل سیل از چشمم پایین می اومد … سرم رو به علامت نه، تکان دادم … 

 

 

 

🍃- علی …

- جان علی؟ …

- می دونستی چادر روز خواستگاری الکی بود؟ … 

لبخند ملیحی زد … چرخید کنارم و تکیه داد به دیوار …

- پس چرا باهام ازدواج کردی و این همه سال به روم نیاوردی؟ …

- یه استادی داشتیم … می گفت زن و شوهر باید جفت هم و کف هم باشن تا خوشبخت بشن … من، چهل شب توی نماز شب از خدا خواستم … خدا کف من و جفت من رو نصیبم کنه و چشم و دلم رو به روی بقیه ببنده … 

 


سکوت عمیقی کرد …

 

 

 

🍃- همون جلسه اول فهمیدم، به خاطر عناد و بی قیدی نیست … تو دل پاکی داشتی و داری … مهم الانه … کی هستی … چی هستی … و روی این انتخاب چقدر محکمی… و الا فردای هیچ آدمی مشخص نیست … خیلی حزب بادن … با هر بادی به هر جهت … مهم برای من، تویی که چنین آدمی نبودی …

 

 

 

🍃راست می گفت … من حزب باد و … بادی به هر جهت نبودم … اکثر دخترها بی حجاب بودن … منم یکی عین اونها… اما یه چیزی رو می دونستم … از اون روز … علی بود و چادر و شاهرگم …

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 4 بهمن 1396نظر دهید »

🔸🔶 امام علی علیه السلام:

من اگر چه به اندازه عمرِ [مجموعِ] پيشينيان، عمر نكرده ام،
امّا در كردارهاى آنان نگريسته ام،
و در اخبار و سرگذشتشان انديشيده ام،
و در آثارشان سير كرده ام،
تا آن جا كه چونان يكى از آنان شده ام و بلكه با مطالعه تاريخ آنان،
گويا پا به پاى اوّلين تا آخرين آنها عمر كرده ام.
پس حوادث زلال را از تيره، و سود آنها را از زيانشان باز شناختم

📚تحف العقول، صفحه 69

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: امام علی, حدیث

موضوعات: احاديث
   چهارشنبه 4 بهمن 1396نظر دهید »

 

💠 آیه:
لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ/ هرگز به نیکی نمی‌رسید مگر ازآنچه دوست دارید انفاق کنید آل عمران/92

🔹حکایت؛ آیت‌الله حاج سید عزالدین زنجانی مرقوم داشته‌اند که مرحوم آخوند ملا قربانعلی زنجانی در بیست‌وچهار ساعت فقط یک‌بار در ظهر غذا می‌خوردند و از مغز گردو زیاد استفاده می‌کرد و این یک‌بار را خوب غذا می‌خورد.
و نیز فرمودند مرحوم آخوند بدنی نیرومند و قوی داشت و هرگز نیازی به طبیب نمی‌یافت و اگر احیاناً جزئی کسالت عارض وی می‌گشت با امساک در غذا خوردن و این‌گونه چیزها خودش را معالجه می‌کرد.
آخوند سالیان دراز با یک پوستین فرسوده زندگی فرمود و باآنکه همه‌ساله پوستین‌های گران‌بهای کابلی برایشان می‌آوردند آن‌ها را می‌پذیرفت و فی‌المجلس به یکی از طلاب می‌بخشید. چنانچه در یکی از روزهای سرد زمستان خدمتکار اسعدالدوله ذوالفقاری با بقچه‌ای وارد مجلس درس شد و گفت: آقای اسعد الدوله به مشهد مقدس مشرف شده و از طرف حضرت‌عالی نایب‌الزیاره بوده‌اند. اینک بازگشته و عزم شرفیابی دارند و یک پوستین کابلی هم تقدیم حضور شریف کرده‌اند. آخوند فرمود: متقابلاً از جانب من به او سلام برسان و این پوستین را نیز به دوش آقا سید جعفر بینداز، آقا سید جعفر گفت: آقا آخر پوستین را برای شما آورده‌اند، این مرد بزرگوار فرمود: من هم این پوستین را به شما می‌بخشم، من یک پوستین کهنه دارم کافی است. 1


صفای باغ هستی، نیک کاریست
چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را 2

📚1. با اقتباس و ویراست از کتاب مردان علم در میدان عمل
2. پروین

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: داستان, طلبه
   یکشنبه 1 بهمن 1396نظر دهید »

 

قسمت شانزدهم: ایمان


🍃علی سکوت عمیقی کرد … 
- هنوز در اون مورد تصمیم نگرفتیم … باید با هم در موردش صحبت کنیم … اگر به نتیجه رسیدیم شما رو هم در جریان قرار میدیم …

 

 

 

🍃دیگه از شدت خشم، تمام صورت پدرم می پرید … و جمله ها بریده بریده از دهانش خارج می شد … 

- اون وقت … تو می خوای اون دنیا … جواب دین و ایمان دختر من رو پس بدی؟ … 

 

 

 

🍃تا اون لحظه، صورت علی آروم بود … حالت صورتش بدجور جدی شد … 

- ایمان از سر فکر و انتخابه … مگه دختر شما قبل از اینکه بیاد توی خونه من حجاب داشت؟ … من همون شب خواستگاری فهمیدم چون من طلبه ام … چادر سرش کرده… ایمانی که با چوب من و شما بیاد، ایمان نیست … آدم با ایمان کسیه که در بدترین شرایط … ایمانش رو مثل ذغال گداخته … کف دستش نگه می داره و حفظش می کنه … ایمانی که با چوب بیاد با باد میره …

 

 

 

🍃این رو گفت و از جاش بلند شد … شما هر وقت تشریف بیارید منزل ما … قدم تون روی چشم ماست … عین پدر خودم براتون احترام قائلم … اما با کمال احترام … من اجازه نمیدم احدی توی حریم خصوصی خانوادگی من وارد بشه …

 

 

 

🍃پدرم از شدت خشم، نفس نفس می زد … در حالی که می لرزید از جاش بلند شد و رفت سمت در …

- می دونستم نباید دخترم رو بدم به تو … تو آخوند درباری … 

 


در رو محکم بهم کوبید و رفت … 

 


🍃پ.ن: راوی داستان در این بخش اشاره کردند که در آن زمان، ما چیزی به نام مانتو یا مقنعه نداشتیم … خانم ها یا چادری بودند که پوشش زیر چادر هم براساس فرهنگ و مذهبی بودن خانواده درجه داشت … یا گروه بسیار کمی با بلوز و شلوار، یا بلوز و دامن، روسری سر می کردند … و اکثرا نیز بدون حجاب بودند … بیشتر مدارس هم، دختران محجبه را پذیرش نمی کردند … علی برای پذیرش من با حجاب در دبیرستان، خیلی اذیت شد و سختی کشید …

 

اشتراک گذاری این مطلب!
   دوشنبه 11 دی 1396نظر دهید »

 

💠 باب اول، فصل دهم

سلام دوستان عزیز😇
فایده علم اخلاق، تهذیب اخلاقه. و تهذیب اخلاق باعث میشه به سعادت ابدی برسیم.

نکته👈 اصلاح بعضی صفات یا در بعضی اوقات گرچه بی فایده نیست ولی موجب سعادت ابدیه نمیشه.
همون طور که به بدنی سالم میگن که از همه امراض خالی باشه.

کسی که به سعادت مطلق رسیده دیگه گوی سبقت از عالم جسمانیات ربوده و رسیده به عالم جمودات.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: معراج السعاده
   شنبه 25 آذر 1396نظر دهید »

 

قسمت پانزدهم: من شوهرش هستم

 

🍃ساعت نه و ده شب … وسط ساعت حکومت نظامی … یهو سر و کله پدرم پیدا شد … صورت سرخ با چشم های پف کرده … از نگاهش خون می بارید … اومد تو … تا چشمش بهم افتاد چنان نگاهی بهم کرد که گفتم همین امشب، سرم رو می بره و میزاره کف دست علی …

 

 

 

🍃بدون اینکه جواب سلام علی رو بده، رو کرد بهش … 

- تو چه حقی داشتی بهش اجازه دادی بره مدرسه؟ … به چه حقی اسم هانیه رو مدرسه نوشتی؟ … 

 

 

 

🍃از نعره های پدرم، زینب به شدت ترسید … زد زیر گریه و محکم لباسم رو چنگ زد … بلندترین صدایی که تا اون موقع شنیده بود، صدای افتادن ظرف، توی آشپزخونه از دست من بود … علی همیشه بهم سفارش می کرد باهاش آروم و شمرده حرف بزنم … نازدونه علی بدجور ترسیده بود …

 

 

 

🍃علی عین همیشه آروم بود … با همون آرامش، به من و زینب نگاه کرد … هانیه خانم، لطف می کنی با زینب بری توی اتاق؟ …

 

 

 

🍃قلبم توی دهنم می زد … زینب رو برداشتم و رفتم توی اتاق ولی در رو نبستم … از لای در مراقب بودم مبادا پدرم به علی حمله کنه … آماده بودم هر لحظه با زینب از خونه بدوم بیرون و کمک بخوام … تمام بدنم یخ کرده بود و می لرزید … 

 

 

 

🍃علی همون طور آروم و سر به زیر، رو کرد به پدرم … دختر شما متاهله یا مجرد؟ … و پدرم همون طور خیز برمی داشت و عربده می کشید …

- این سوال مسخره چیه؟ … به جای این مزخرفات جواب من رو بده …

- می دونید قانونا و شرعا … اجازه زن فقط دست شوهرشه؟…

 

 

 

🍃همین که این جمله از دهنش در اومد … رنگ سرخ پدرم سیاه شد … 

 

 

 

🍃- و من با همین اجازه شرعی و قانونی … مصلحت زندگی مشترک مون رو سنجیدم و بهش اجازه دادم درس بخونه … کسب علم هم یکی از فریضه های اسلامه …

 

 

 

🍃از شدت عصبانیت، رگ پیشونی پدرم می پرید … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد … لابد بعدش هم می خوای بفرستیش دانشگاه؟ …

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 25 آذر 1396نظر دهید »

 

قسمت چهاردهم:عشق کتاب

🍃زینب، شش هفت ماهه بود … علی رفته بود بیرون … داشتم تند تند همه چیز رو تمییز می کردم که تا نیومدنش همه جا برق بزنه … نشستم روی زمین، پشت میز کوچیک چوبیش … چشمم که به کتاب هاش افتاد، یاد گذشته افتادم … عشق کتاب و دفتر و گچ خوردن های پای تخته … توی افکار خودم غرق شده بودم که یهو دیدم خم شده بالای سرم … حسابی از دیدنش جا خوردم و ترسیدم … چنان از جا پریدم که محکم سرم خورد توی صورتش …🍃حالش که بهتر شد با خنده گفت … عجب غرقی شده بودی… نیم ساعت بیشتر بالای سرت ایستاده بودم …🍃منم که دل شکسته … همه داستان رو براش تعریف کردم… چهره اش رفت توی هم … همین طور که زینب توی بغلش بود و داشت باهاش بازی می کرد … یه نیم نگاهی بهم انداخت …

- چرا زودتر نگفتی؟ … من فکر می کردم خودت درس رو ول کردی … یهو حالتش جدی شد … سکوت عمیقی کرد … می خوای بازم درس بخونی؟ …🍃از خوشحالی گریه ام گرفته بود … باورم نمی شد … یه لحظه به خودم اومدم …🍃- اما من بچه دارم … زینب رو چی کارش کنم؟ …

- نگران زینب نباش … بخوای کمکت می کنم …🍃ایستاده توی در آشپزخونه، ماتم برد … چیزهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم … گریه ام گرفته بود … برگشتم توی آشپزخونه که علی اشکم رو نبینه … علی همون طور با زینب بازی می کرد و صدای خنده های زینب، کل خونه رو برداشته بود …🍃خودش پیگر کارهای من شد … بعد از 3 سال … پرونده ها رو هم که پدرم سوزونده بود … کلی دوندگی کرد تا سوابقم رو از ته بایگانی آموزش و پرورش منطقه در آورد … و مدرسه بزرگسالان ثبت نامم کرد … 🍃اما باد، خبرها رو به گوش پدرم رسوند … هانیه داره برمی گرده مدرسه …

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 22 آذر 13961 نظر »

 

💠باب اول، فصل نهم

سلام دوستای خوبم😊❤️
خب ما تا الان متوجه شدیم هر کی سعادت ابدی میخواد باید از گناه دوری کنه و تا میتونه صفات و اخلاق خوب رو تو خودش تقویت کنه. برای این کار هم اول باید با صفات خوب و بد، اخلاق خوب و بد آشنا شد یعنی علمش رو بدست بیاری. جنس این علم هم با سایر علوم متفاوته.

📢شاید سوال بشه چرا این علم برتره؟
جواب👈 شرافت هر علمی به شرافت موضوعشه! موضوع این علم هم، نفس ناطقه انسانیه است.
به اذعان قرآن، انسان طوری خلق شده که هم میتونه بدتر و پایین تر از حیوانات بشه🐮 و یا بالاتر از فرشته ها😇
ای نقد اصل و فرع ندانم چه گوهری
کز آسمان تو برتر و از خاک کمتری

🔆یکی از دلایلی که به این علم، “اکسیر اعظم” میگفتن بخاطر همین مساله ست که این علم میتونه انسان رو کمتر از حیوانات و یا بالاتر از فرشتگان کنه.

🚫علما اخلاق، علم بدون تزکیه رو اصلا قبول ندارن و بی نتیجه میدونن. بخاطر همینه که ما عده ای که ملبس به لباس علما هستن رو میبینیم که دلی سیاه دارن و بدتر از عوام هستن. اینا رو تزکیه نفسشون کاری نکردن.
پیامبر مهربان اسلام فرمودن: دو نفر پشت مرا شکستند: یکی عالمی که پرده شریعت را دِرَد و به علم خود عمل نکند، و دیگری جاهلی که آداب عبادت را نداند و بدون علم عبادت کند.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: معراج السعاده
   چهارشنبه 22 آذر 1396نظر دهید »

 

⭕️ یک ابتکار زیبا برای جذب کودکان به مسجد

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: ابتکار, مسجد, کودکان
   سه شنبه 21 آذر 1396نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 63

اسفند 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      
حضرت زهرا (س): خدايى رَا حمد و سپاس گوييد كه به خاطر عظمت و نورش ، هر كه در آسمانها و زمين است به سوى او وسيله مى جويد و ما وسيله او در ميان مخلوقاتش و خاصّان درگاه و جايگاه قدس او و حجّت غيبى و وارث پيامبرانش هستيم.
جستجو
موضوعات
صلوات
بالابر

دريآفت كد بـالآبـر حجاب

آمار
  • امروز: 1
  • دیروز: 5
  • 7 روز قبل: 165
  • 1 ماه قبل: 317
  • کل بازدیدها: 38501

کد ِکج شدَنِ تَصآوير

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)